ساعت 12 شب بود که رسیدم خونه ، آخه شرکت بودم تا این موقع ... امشب هم شب یلداست و ما هم مشغول خوردن تنقلات... البته تنها هستم مثل همیشه... آخه تقریبا 2 ماهی میشه که کم و بیش دیگه خوابگاه نمیرم و بیشتر توی آپارتمان خودم هستم... اینجا تنها معضل من آشپزیه ... البته بیشتر مواقع غذا رو از بیرون سفارش میدم ... اما خوب همیشه که نمیشه ، واسه همین مجبور شدم بعضی غذا ها رو یاد بگیرم که درست کنم... فعلا در حد ماکارونی و بعضی از غذا های پلویی... البته پلو رو با کمک پلوپز درست میکنم و خورشتش رو هم به صورت کنسرو شده از فروشگاه تهیه میکنم !!!! ...
......................................................................................................
تولد ما هم که 25 آذر بود ، اما به حرمت عاشورا هیچ کاری نکردیم .... اما خوب دوستان با 2 روز تاخیر تبریکات خودشون رو با sms و E-mail و تلفن به سمع و نظر اینجانب رساندند..... انشاالله سال آینده....
.....................................................................................................
پاداشی که قولش رو داده بودن رو هم گرفتیم زدیم به زخم زندگی

امروز کلی پیاده روی کردیم با دوستم . اول که خوابیدم تا 10 صبح بعدش پا شدم رفتم همین اطراف خونه یه گشتی بزنم دیدم خیلی خلوته... گفتم که بابا آخه صبح جمعه کی میاد بیرون که تو اومدی...؟؟؟؟ بعدش برگشتم خونه و مجموعه سوم قهوه تلخ رو دیدم .... اونجوری که فکر میکردم با حال نبود.... مجددا خوابیدیم تا 5 بعدازظهر.... لکن با صدای زنگ مهدی از خواب ناز برخواستیم....
.... شوخی بود ) خلاصه رفتیم ولنجک کلی پیاده روی کردیم.... برگشتنی هم با تاکسی اومدیم تجریش و از اونجا پیاده اومدیم تا پارک وی ، من از مهدی جدا شدم ، مهدی رفت خونه خودش و من هم دوباره رفتم خونه برادرم... یک ساعتی بودم و بعدش هوس کردم دوباره پیاده روی کنم... این بود که از پارک وی تا ونک پیاده اومدم.....!!!! حال داد اساسی ... ( عاشق پیاده روی هستم )..... دوباره یه کم TV دیدم و الان هم که دارم آپ میکنم.... 



